close
تبلیغات در اینترنت

, داستان , داستان عاشقانه , داستان کوتاه , داستان های عاشقانه , داستا

تبلیغات

داستان جوجه عقاب

جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.

مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد.

اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد.

اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.

بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.

تو همانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروس های اطرافت فکر نکن.


مطالب مشابه با این مطلب



ابر برچسب ها :
داستان,داستان عاشقانه,داستان کوتاه,داستان های عاشقانه,داستان ترسناک,داستانهای کوتاه,داستان خیانت,داستانک,داستان خنده دار,داستان کودکانه,داستان انگلیسی,داستان اسارت,داستان آموزنده,داستان اسباب بازی 4,داستان اسباب بازی,داستان اولین رابطه,داستان انقلاب,داستان این نیز بگذرد,داستان اصحاب کهف در قرآن,داستان امام رضا, , مجله اینترنتی , مجله اینترنتی قدیمی ها , مجله اینترنتی مراحم , مجله اینترنتی برترینها , مجله اینترنتی سیمرغ , مجله اینترنتی زیگیل , مجله اینترنتی موفق باشی , مجله اینترنتی کهلیک , مجله اینترنتی دلگرم , مجله اینترنتی داعش ,